امدادگر جبهه ها
شرح خاطرات و اقدامات امدادگران و بهداری در 8 سال دفاع مقدس و بحرانها و سوانح
سلام ،شایدندانید من هم علاوه بر امدادگری و قبل از آن بی سیم چی بودم،همزمان با عملیات طریق القدس در بستان قرار بود در دشت عباس عملیات صورت پذیرد وبدلایلی انجام نشد و من صبح عملیات به دزفول آمدم وستاد ذخیره سپاه وعصر همراه تعدادی از برادران ذخیره و بسیجی به فرماندهی شهیدهودگر به اهواز و سوسنگرد رفتیم و در قالب گردان خرمشهر به فرماندهی برادر نورانی تابع تیپ کربلا سازماندهی شدیم و به پل سابله رفتیم و چون گردان بیسیم چی نداشت من بیسیم چی گردان خرمشهر شدم وبرادر شهیدجوان(از رزمندگان خرمشهری )کمک بی سیم چی شدند وما در زیر پل سیمانی جاده مستقر شدیم .جانشین فرمانده گردان براثر ترکش خمپاره زخمی شد و من بدون امکانات و با پاره کردن زیر پوش سفید ایشان را پانسمان کردم و در حین انتقال به شیراز به شهادت رسیدند و فرمانده گردان هم که برای بازدید پل رفته بودند براثر تیر دشمن از ناحیه ران زخمی و جانباز شدند و به عقب منتقل شدند و گردان بدون فرمانده ماند درحالیکه هرلحظه احتمال پاتک دشمن می رفت و سروصدای تانکها بوضوح شنیده می شد وما به گردان آماده باش دادیم ووضعیت را مرتب پیگیری می کردیم و گزارش می دادیم وشب به نوبت مسئولیت بی سیم را بعهده داشتیم ،در خواب عمیق بودم که کسی من رابه زور بیدار کرد و در اولین نما درحالت خواب آلود در تاریکی زیر پل فردی با ریش های سیاه و دراز دیدم و راستش ترسیدم نکند عراقی باشد، که آن مرد با لهجه غلیظ اصفهانی مرا سرزنش می کرد که چرا به بی سیم جواب نمی دهی و بعد از آرام گرفتن به ایشان گفتم که نوبت من نبوده و بایستی برادر جوان جواب می داده که ظاهرا ایشان نیز خواب رفته بودند چرا که ما دو نفر جوان کم سن و سال فقط در سنگر فرماندهی گردان(پل زیر جاده ای ) بودیم.

[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 19:10 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
خاطره ای که نقل می کنم مربوطه به سال ۱۳۵۹ در جبهه کرخه است .جبهه کرخه پشت پل نادری(پلی روی رودخانه کرخه درجاده دزفول دهلران) قرار دارد وپشت پل کمی مرتفع است وتانک های برادران ارتشی روی تپه قرارگرفته بودند و ما در کنار جاده تانک رو که به محل پل نظامی منتهی می شد و دقیقا در زیر سه پل این جاده مستقر بودیم درحقیقت مابین خاکریز عراقیهاو محل استقرار برادران ارتشی قرار داشتیم.عراقیها با استقرار موشک های تاو روی خاکریز به سمت تانکهای خودی موشک پرتاب می کردند.(موشک تاو از روی موشک انداز شلیک و بوسیله نخهای مستحکمی متصدی مربوطه آنرا تا هدف هدایت می کند وهرگونه تغییر در وضعیت نخ موجب تغییر وضعیت موشک و عدم اصابت به هدف می شود).در بیشتر اوقاتی که عراقیها موشک تاو پرتاب می کردند نخ های هدایت از بالای سرما عبور می کردند و مابا هر وسیله ای به آنها می زدیم تا موشک منحرف شود از جمله در یکی از روزها برادر صبور آن روزها(سردار حاج محمدعلی صبور) چون وسیله ای موجود نبود با دو دست نخ موشک را گرفتند وبه پایین کشیدند و موشک در محلی نرسیده به سنگر استقرار تانک خودی به زمین خورد و منفجر شد . من ان روزها بیسیم چی خط بودم ،از طرف برادران ارتشی تماس گرفتند و خواستند برای کاری پیش سنگر فرماندهی آنها درکنار پل بروم .بعد از رسیدن برادران ارتشی گفتند هدیه ای برایتان داریم و ما کلی خوشحال شدیم و درنهایت تعجب هدیه را به ما دادند،یک چوب که سر آن یک قلاب ۲سر فلزی قرار داشت .آنها با دیدن دستهای بریده شده برادر صبور این هدیه را برای ما گرفته بودند.

[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 16:7 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
درعملیات کربلای 5 لشکرمابعلت مشکلات کربلای4 درمرحله دوم عمل کرد.بعداز ابلاغ ماموریت به بهداری به همراه تعدادی از همرزمان برای شناسایی و انتخاب محل اور|انس و مراکز امدادی درمانی به منطقه 5ضلعی و پس از آن به خط رفتیم و از مواضع خودی در نزدیکی دوعیجی و خطوط دشمن در فاصله 50متری بازدید کردیم و سپس در نزدیکی های خط (فاصله یکی دو کیلومتری)یک مقر بسیار لوکس از فرماندهی تیپ های عراقی با سنگرهای بسیار لوکس مهندسی ساز با تجهیزات عالی و حمام و دستشویی و ظروف چینی و... پیدا کردیم و در درون مقر یک سنگر نسبتا بزرگ بود که تنها عیب آن داشتن فقط یک در بود(ما معمولا از سوله های 24متری با حداقل 2درب  برای ورود و خروج مجروحین استفاده می کردیم ولی در اینجا فرصت کافی برای ایجاد سوله نبود و سوله رینگ بتونی در منطقه 5ضلعی توسط قرارگاه ایجاد شد که در قسمت بعد توضیح می دهم)بهرحال جمع بندی همه ما همین سنگر بود و بلافاصله تجهیزات پزشکی موردنیاز و تعدادی نیرو برای چیدن اورژانس به محل رسید و تا ساعت حدود 4 عصر اورژانس آماده شد و ما سنگرهایی را برای استراحت خود و سایر کارکنان پاکسازی کردیم .در بین نیروهای بهداری یک نیروی بهورز اعزامی از ایذه وجود داشت که فهمیدیم9فرزند و متکفل پدر و مادر پیرش می باشد که وقتی جانشین وقت بهداری لشکر برادر جانباز حبیب فراهانی پیشمان آمد به او گفتم این بنده خدا را به عقب ببرد چون اگر شهیدشود 12نفر یتیم می شوند که حبیب گفت به قرارگاه تاکتیکی لشکر می روم و بعدا برای بردن او به اورژانس شهید خرمی (فرمانده شهید بهداری لشکر)می آیم ، او رفت و ما مشغول آماده سازی مقر و کارهای خودمان شدیم و چند نفر از بچه ها ازجمله فرد موردنظر در اورژانس باقی ماندند و البته ما صداهای ویز گلوله های کالیب سنگین دشمن را بالای سر خودمان می شنیدیم ولی کسی محلی به آنها نمی گذاشت و بناگاه ولوله ای درگرفت و همه به سمت اورژانس رفتیم و دیدیم که شهید سوخته رو اسدی   اعزامی از ایذه در خون غلطیده است او در حالیکه با 2 نفر دیگر در درب اورژانس به خطوط مقدم نگاه می کردند گلوله کالیبر دشمن به پیشانی اش اصابت می کند و تمام بچه های امدادی با تجربه بهداری به کمک شتافتند ولی دریغا که شهید به دیدار خدای خویش شتافته بود و ما از این سرنوشت شگفت انگیز شهید در تحیر بودیم.

[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 21:44 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
شب عملیات کربلای چهار بود و سیدتنها 4 روز بود که دیگه مشمول نبود و دوباره باعضویت بسیجی درجبهه بوداو جانشین امدادو انتقال موتوری بهداری لشکر7 ولی عصرعج بودومسئولیت آمبولانس ها و رانندگان آنها به عهده اوبود در عملیات کربلای4 نیازی به اعزام آمبولانس به خط نبود چون عملیات عبور از رودخانه بود و اورژانس مجروحین ما در کنار نهردرجزیره مینو قرار داشت و قایق ها بایستی مجروحین را در اسکله روبروی اورژانس تخلیه می کردند و توسط تخلیه مجروحین به داخل اورژانس منتقل می شدند و پس از اقدامات امدادی لازم در اورژانس 16تخته با آمبولانس و با مدیریت سیدمرتضی ملارجبی به بیمارستان صحرایی و عقبه منتقل می شدند ،البته لشکرما در عملیات کربلای4 یک اورژانس مصدومین ش.م.ه.هم در فرودگاه آبادان با حمام و کلیه تجهیزات معمول آن روز داشت که در مراحل اول عملیات چندان کاری نداشتند.

آن شب من با بهزاد بهزادی که هیکلی درشت تر از من داشت درکنار اورژانس و یک آمبولانس داشتیم با هم صحبت می کردیم که ناگهان در آن طلمات شب یک کسی از روی ما رد شد و بهزاد گفت این کسی جز سید مرتضی نباید باشد که سید به حرف آمد و گفت از کجا فهمیدی (2-3بار تکرار)وبهزاد گفت کسی غیر از تو این همه عجول نیست ،شاید این آخرین برخورد من با سید در آن شب و عمر مبارک سید مرتضی بود و دیدار بعدی ما در سردخانه شهید آباد دزفول بود .درآن شب و روز بعد از آن خیلی از بچه های لشکر شهید شدند، چرا که یگان جناح بودیم(در سمت چپ ما یگان دیگری نبود) و غواصان لشکر به فرماندهی شهید سیدجمشیدصفویان (پسرخاله سید مرتضی) موفق شدند خطوط اول عراقی ها را بشکنند و چندین گردان از لشکر از جلو بهداری با قایق به جزیره سهله منتقل شدند و ماموریت خودشان را بنحو احسن انجام دادند ولی متاسفانه اکثریگانهای دیگر نتوانسته بودند ماموریت شان را با موفقیت انجام بدهند و از صبح روز عملیات بهد از اطمینان دشمن از سایر خطوط تمام آتش های خود را روی لشکر ما متمرکز ساخت بطوریکه روی اورژانس بیش از 40-50توپ و خمپاره دشمن اصابت کرده بود و سنگرهای ما در آن اطراف که خیلی هم مستحکم نشده بودند هم آسیب پذیر بودند بطوریکه سردار روشن پژوه در سنگر فرماندهی بهداری لشکر درحال مکالمه بیسیمی با فرماندهی مورد اصابت ترکش دشمن قرار گرفت و با گفتن یاعلی اصغر حسین برروی زمین افتاد.

گفتم که اورژانس و اطراف ان با شروع عملیات مورد اصابت گلوله های توپ زیادی از دشمن قرارگرفته بود و یکی از این گلوله های توپ 3نفر از راننگان آمبولانس و مسول آنها را در جلوی درب اورژانس به شهادت رسانده بود و اینها کسانی نبودند جز شهید سیدمرتضی ملارجبی، شهید ناصرسبزی دیلمی و شهیدی که نامش را بیاد ندارم و شهید سیدمرتضی را به داخل اورژانس می آورند و برادرش که آنزمان در اورژانس خدمت می کرد می گوید این سید مرتضی است و شهید حاج قاسم خورشیدزاده (مسئول وقت بهداری لشکر)آگاهانه یا بعلت گرد و خاک و ... می گوید نه این سید نیست وسید به معراج شهدا منتقل می شود در حالیکه هیچکس در بهداری لشکر از شهادت او اطلاع نیافت ولی از شهادت سیدجمشیدصفویان با لباس غواصی در حین شکستن خط دشمن همه حتی در دزفول مطلع شده بودند .بهرحال در آنروز عملیات به پایان رسید و ما به یکی از مقرهای عقب تر بهداری رفتیم و همه به دنبال سید مرتضی بودیم ،بعضی می گفتند بعدازشنیدن شهادت سیدجمشید به آنطرف آب رفته تا پیکرشهید را بیاورد و ممکن است در آنجا اتفاقی برایش افتاده باشد و صحبت های زیادی در این خصوص می شد ولی به بچه های پرسنلی بهداری ماموریت داده شد تا ازبیمارستان صحرایی و معراج شهدا پیگیری نمایند که پس از پیگیری یکی دو روزه باخبر شدیم که سیدمرتضی در همان شب به شهادت رسیده است و پیکرمطهرشان الان در معراج شهدای شهیدآباد دزفول است وبه همراه شهیدخورشیدزاده و چندتن از دوستان بلافاصله به دزفول آمدیم و پیکر مطهر سید را زیارت کردیم و مانده بودیم که چگونه خبر شهادت سید را به خانواده اش و بخصوص همسر تازه عروسش بدهیم به در منزلشان رفتیم گفتند به منزل شهیدسیدجمشیدصفویان رفته اند چونکه پسرخاله سیدمرتضی به شهادت رسیده است .درب منزل سیدجمشید شلوغ بود و این در حالی بود که پیکر شهیدسیدجمشیدصفویان مفقود شده بود و کسی از شهادت سیدمرتضی و وجودپیکرمطهرش در شهیدآباد خبر نداشت بهرحال با خبردادن به برادرش و خانواده اش آنها را از شهادت سید مطلع کردیم و چه سخت بود این لحظات برای من که چندسالی با سیدمرتضی دوست بودم و حتی در مراسم ازدواج او شرکت کرده بودم و به همراه همسرم بعد از ازدواج شان در تابستان همانسال برای عرض تبریک به منزلشان رفته بودم . مادرشان می گفت شهادت برگه پایان خدمت سید مرتضی ملارجبی بود

روزی به همراه همسرم برسرمزار شهید به فاتحه خوانی رفته بودم و مادرش خطاب به روح سید فرمود سید دوستت با همسرش به دیدارت امده  همانی که بعد از عروسیت به خانه امان امده بودو.................

[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 13:6 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]

http://s3.picofile.com/file/7558127311/Rajanews_com_03Karbala.jpg

[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 23:53 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
مراسم گرامیداشت هفته دفاع مقدس و میلاد امام رضا  روز پنج شنبه 6مهر 1391 در پارک ارم تهران برگزار می شود این مکان از ساعت 9 صبح با استفاده عزیزان از شهربازی آغاز می شود و ناهار نیز به مهمانان عزیز داده خواهد شد و مراسم بعداز ناهار ادامه خواهد یافت

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 20:5 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]


یاد یاران


السلام اي خاكريز جبهه‌ها
نام سبز تو عزيز جبهه‌ها
السلام اي آتش خمپاره‌ها
السلام اي جسم پاره پاره‌ها
السلام اي عشق‌بازان صبور
السلام اي خاك گرم بدر و هور
روي خاك لاله‌ها پرپر شدند
بچه‌هاي كاروان بي‌سر شدند
نام تو پر شور از نام شهيد
سبز شد گام تو با گام شهيد
آه اينجا خاك تو از ياد رفت
لحظه‌هاي پاك تو از ياد رفت
ما كه غرق زندگاني بوده‌ايم
دور از بحر معاني بوده‌ايم
ما فقط بر سينه و سر مي‌زنيم
كاش روزي تا خدا پر مي‌زديم
ما كجا آن خاك نوراني كجا
ما كجا آن دشت روحاني كجا
ما كجا و خيمة صحرا كجا
ما كجا و گرية شبها كجا؟
مي‌شود تا آسمان‌ها پر كشيد
مي شود آيا شهادت را خريد؟
مي‌شود با هر شقايق راز گفت
بال و پر وا كرد و از پرواز گفت؟
مي‌شود آيا دوباره مست شد
بار ديگر بي‌سر و بي‌دست شد
كاش مي شد داغ‌ها را ياد كرد
نام سرخ لاله را فرياد كرد
اي خدا اين خفته را بيدار كن
لحظه‌اي از عشق برخودار كن
عشق بيدار است پس بيدار شو
با شهيدان خدايي يار شو
آنچه مي‌بينيد هرگز عشق نيست
حال مي‌گويم برايت عشق‌ چيست
عشق يعني « حاج همت »، « باكري »
عشق يعني « رستگار » و « باقري »
عشق يعني « قاسم دهقان » ما
عشق يعني « مصطفي چمران » ما
عشق يعني پر زدن با « بردبار »
« مصطفي گلگون » ما شد روي دار
عشق يعني چون « علمدار » شهيد
عشق يعني مثل « عمار » شهيد
عشق يعني مثل « خوش سيرت‌» شدن
رهسپار وادي غربت شدن
عشق يعني مثل « طوقاني » شدن
موج ناآرام و طوفاني شدن


[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 19:53 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
 1

آمد رمضان و آسمان آبی شد

شب‌های زمین ، دوباره مهتابی شد

هستی ، به نماز عاشقی قامت بست

عالَم ، غزل خجسته نابی شد

2

آمد رمضان و تا خدا ما را برد

تا چشمه روشن دعا ما را برد

ما را ز لباس عافیت عریان کرد

تا سبزترین ِ سجده‌ها ، ما را برد

3

آمد رمضان و کاش می‌دانستی

ای ُکشته آب و آش! می‌دانستی

دنیاست که می‌خورد تو را با شهوت

کاش ای دل آش و لاش! می‌دانستی

4

آمد رمضان و دست شیطان بسته ست

درهای زمین به روی انسان بسته ست

وقت ست ز سمت معصیت برگردی

چون راه گناه ، ای مسلمان بسته ست!

5

ماه رمضان و جان تو در خواب ست

رخوت زده‌ای ، جهان تو در خواب ست

هنگام سحر ، لبان جسمت بازست

اما دل شب نشان تو ، در خواب ست

6

ماه رمضان و سفره افطاری

هنگام سحر، َنفَس َنفَس ، بیداری

از روزه اگر همین َقدَر می‌فهمی

مصداق ریاضت است و خود آزاری!

7

ماه رمضان و روزه‌ای ... ؟  معلوم ست !

در حسرت آب و کوزه‌ای ! معلوم ست

بسته ست لب تنت ، ولی جانت نه

غم می‌خوری و ُرفوزه‌ای! معلوم ست

8

آمد رمضان، ز خواب غفلت برخیز

گل کرد سپیده سعادت، برخیز

بشکاف فلک را و چو حافظ ، سرمست

طرحی دگر انداز و ز عادت برخیز

[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ 13:26 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]

[ شنبه دهم تیر 1391 ] [ 23:26 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]

[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 12:2 ] [ محمد جمال زاده ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب